على اكبر دهخدا
836
امثال و حكم ( فارسى )
نه كه چون شانه با هزار زبان * در قفا رفته موبمو گويد . رجوع به : از صحبت دوستى برنجم . . . ، شود . دوست آنست كه بگرياند دشمن آنست كه بخنداند . نظير : امر مبكياتك لا امر مضحكاتك . معاتبة الاخ خير من فقده . يبقى الود ما بقى العتاب . ظاهر العتاب خير من باطن الحقد . اخوك من صدقك النصيحة . شر اخوانك من لا يعاتب . المحبوب مسبوب . و رجوع به : از صحبت دوستى برنجم . . . ، شود . دوست آن باشد كه گيرد دست دوست * در پريشان حالى و درماندگى . ( . . . دوست مشمار آنكه در نعمت زند * لاف يارى و برادرخواندگى . ) سعدى . نظير : حديث عشق از آن بطال منيوش * كه در سختى كند يارى فراموش . سعدى . و ما الاخ من يكون لنا لزاما * اذا ما غيم دولتنا يجود و لكن من يساعدنا اذا ما * تعاودنا الاساور و الاسود دوستان چون جفا كنند همى * من چه اميد دارم از دشمن . مسعود سعد . دوستان در زندان به كار آيند كه بر سفره دشمنان هم دوست نمايند . از مجموعهء مختصر امثال طبع هند . دوستان را بگاه سود و زيان * بتوان ديد و آزمود توان . سنائى . دوستان سه گروهند دوست و دوست دوست و دشمن دشمن . رجوع به : اندر جهانت بر دو گروه . . . ، شود . دوستان و دشمنان را آب آتش فعل باش * بدسگالان را بسوز و نيكخواهان را بساز ، سوزنى . دوستان وفادار بهتر از خويشند . * ( مرا به علت بيگانگى ز خويش مران كه . . . ) سعدى . نظير : بيگانه اگر وفا كند خويش من است . رب ابن عم ليش بابن عم . رب اخ لم تلده امك . ظئر . رؤم خير من ام سئوم . تقاربوا بالمودة و لا تتكلوا على القرابه . دوست به دنيا و آخرت نتوان داد . * ( صحبت يوسف به از دراهم معدود . . . ) سعدى . دوست خواهى كه تا بماند دوست * آن سخنگو كه طبع و عادت اوست . سنائى . دوست دشمن شود چو بگريزى * بد قرين گردد ار درآميزى . سنائى . نظير : بندهء حلقه به گوش ار ننوازى برود * لطف كن لطف كه بيگانه شود حلقه به گوش . سعدى . دوست را چيست به ز ديدن دوست . دوست را چيست به ز نامهء دوست * ( نامهء دوست حاكى دل اوست . . . ) سنائى . دوست را زود دشمن توان كرد اما دشمن را دوست گردانيدن دشوار بود . قابوسنامه